تبليغاتX
آسمان خالی از ستاره
آسمان خالی از ستاره

 قصه اینجوری شروع شد...

که تو بی قراری من رسیدی

منو دیدی

مثل خورشید تو تابیدی به تن مرده عشقم

تو دمیدی

منو دیدی

قصه اینجوری شروع شد...

اون سوار خسته راهی که کشیدی

تا در کوچه احساس و پریدی

منو دیدی منو دیدی

منو دیدی

قصه اینجوری شروع شد...

قصه عشق من و تو

قصه پاییز و برگه

قصه کوچ تگرگه

قصه جنگل و رازه

قصه درد و نیازه

قصه درد و نیازه

قصه اینجوری شروع شد...

حالا من موندم و احساس

که یک دنیاست

آخر عشق من و تو یک معماست

غصه ما رو نخور

صبح غزل خون دیگه پیداست

دیگه پیداست 

...

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت ... همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

تو بیا

تو بمان با من تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گلها تو بخند

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از موی دراز

تو بگیر

تو ببند

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر و هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در دل ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش...!

 

از روزی که تو را دیدم نمیخواستم جز به روی تو دیده باز کنم آرزو داشتم نقاش باشم و چهره تو را بر صفحه ای بکشم. آرزو داشتم شاعر بودم و پاره ای از احساسات را به صورت شعر بسرایم آرزو داشتم نوازنده باشم و در میان لرزش های سیم دلربایی های تو را مجسم کن.

 

تو رو بايد كه پرستيد تو رو بايد بوسيد

تو رو بايد كه شناخت، به تو بايد دل باخت

راز عشقو تنها از تو بايد آموخت

بي تو بايد هر دم از تب عشقت سوخت

                تو چه حسي هستي كه به من پيوستي

                   هر نفس بي ترديد تو رو بايد پرستيد

در تو بايد گم شد بي هراس و بي باك

با تو بايد خوابيد بر تن كهنه خاك

با تو مي شه خنديد به طاسم و تقدير

با تو مي شه بخشيد روزگار دلگير

                تو چه حسي هستي كه به من پيوستي

                   هر نفس بي ترديد تو رو بايد پرستيد

 

  تولدت مبارک

نوشته شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 0:1 توسط مهلا| |

بوته اقاقيا بودم. با عشق تو بزرگ شدم‏‏، حالا كه درختي پر شاخ و برگ شده ام، بيا و مرا از ريشه بيفكن. دلم مي خواهد هيزم شكن اين درخت تو باشي.

شاخه زنبق بودم. با عشق تو گل دادم. حالا كه شاخه اي پر گل شده ام، بيا و مرا بچين، آخر اگر تو مرا نچيني، برايم خار و گل چه فرق خواهد داشت؟

آب چشمه بودم. با عشق تو از دل سنگ بيرون امدم. حالا كه سر از سنگ خارا بدر آورده ام، بيا و مرا بنوش، مرا كه بلور شفاف نيز به درخشندگيم رشك مي برد بنوش.

پروانه بوم. با عشق تو بال و پر يافته. حالا كه پر و بال گشوده ام، بيا و مرا در دام انداز. بگذار آتش عشق تو بال و پرم را بسوزد.

به خاطر تو رنج خواهم برد، زيرا غمي كه از عشق تو بر دلم نشيند برايم فرح بخش است. نمي داني چطور روز و شب در آرزوي هيزم شكني تو در آرزوي گل چيني تو، در آرزوي عطش تو، در آرزوي آتش تو هستم.

بگذار زخم عشق تو بر دلم نشيند تا خوني را كه از آن بيرون خواهد جهيد، چون گوهري لعلگون ارمغان تو كنم.

به خاطر  تو، در جاي زيور هاي عادي گيسوانم را با هفت خار بلند خواهم آراست، و به جاي ياقوت هاي گرانبها، دو شراره خون فام آتش از دو گوشم خواهم آويخت.

آن وقت، اي محبوب من! به ديدار تو خواهم آمد تا مرا در عين رنج بردن خندان بيني و گريان در آغوشم گيري. در آغوشم گيري تا بيش از همه مال تو باشم!

نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت 21:19 توسط مهلا| |

می خواهمت چنان که شب خسته خواب را

می جویمت چنان که لب تشنه آب را

 

محم تو ام چنان که ستاره به چشم صبح

یا شبنم سپیده دمان آفتاب را

 

بی تابم آن چنان که درختان برای باد

یا کودکان خفته به گهواره٬ خواب را

 

بایسته ای چنان که تپیدن برای دل

یا آن چنان که بال پریدن عقاب را

 

حتی اگر نباشی می آفرینمت

چونان که التهاب بیابان سراب را

 

ای خواهشی که خواستنی تر ز پاسخی

با چون تو پرسشی چه نیازی جواب را

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 19:1 توسط مهلا| |

اي سزاوار محبت، اي تو خواب بي نهايت

همه ذرات وجودم، به وجودت كرده عادت

 

به خدا دوست داشتن تو هم يك عشقه هم عبادت

 

تو سزاواري كه باشي، همدم روزها و شبهام

تا كه عشقتو ببيني، توي جونم و تو رگهام

 

بشنوي دوستت دارم رو حتي از فرم نفسهام

 

با نوازشهاي دستت، سوختن از تب رو شناختم

تب عشق آتشيني كه من به اون قلبمو باختم

 

هركي از عشق گريه كرده، شادي رو تجربه كرده

تا شبي در حرم عشق، سفري به كعبه كرده

 

اي كه برده اي مرا، مرز يك عشق خدايي

بيا پاره تنم باش تو كه پاك و بي ريايي

 

اوج فرياد دلم شد، عاشقانه دل سپردن

در وجود تو شكفتن با تو بودن يا كه مردن

 

هركي از عشق گريه كرده، شادي رو تجربه كرده

تا شبي در حرم عشق سفري به كعبه كرده
نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 17:12 توسط مهلا| |

با هفت تا آسمون

پر از گلهای یاس و میخک

با صد تا دریا عشق و اشتیاق و پولک

یک قلب عاشق

یا یه حس بی قرار و کوچک

فقط می خوام بهت بگم:

دوستت دارم تا ابد

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 22:40 توسط مهلا| |

امروز یکی از بهترین روزای خداست.

پارسال همین موقع ها من بعد از مدتها رفتم Yahoo messenger دیدم یکی add ام کرده خواستم ببینم کیه منم add کردم گفتم:سلام شما؟ گفت: سلام من نویسنده وبلاگ ... هستم.

انقدر ذوق کردم آخه وبشو خیلی دوست داشتم گرچه الان ...  خلاصه یکم حرف زدیم با هم آشنا شدیم بعد من گفتم باید برم و بای.

فرداش حدود ۱:۳۰ اینجوریا بود همینجوری اومدم نت دیدم هستش راستش فکر نمی کردم باشه به خودم گفتم چه بیکاره یکم چت کردیم بعد اون ازم خواست بهش sms جدید بدم منم یکی دوتا واسش گفتم یکیشو گفت تکراری بود بعد گفت نمیخوام راجع به من فکر بدی بکنی منم گفتم من فکر بدی نکردم گفت اگه شماره بدم  sms جدید داشتی بهم میدی من شک داشتم خلاصه گفتم باشه بعد انقدر گفت که گفتم اصلا شمارمو بهت میدم بعد تموم شد و بای دادیم.

بعد از ظهرش دوتا از دوستام شروع کردن بهم sms دادن منم یادش افتادم واسش فرستادم.

یکم sms بازی کردیم .

منم شنبه اش امتحان عربی داشتم که گند زدم آخه همش تو فکرم بودم.

تو این یه سال خیلی بهش علاقه مند شدم راستش خیلی دوسش دارم همه دنیام شده.

عاشق چشماي پاكتم

ولی چندوقت بود با هم حرف نمیزنیم تقصیر من بود من گفتم بای می خواستم یکم تنها باشه فکر کنه خودشو منو احساسمو باور کنه.

دیگه دنیارو بدون اون نمیخوام اون بهم میگه وابستش شدم میگه خوشم نمیاد ولی اینجوری نیست. حداقل تو این مدت به خودم ثابت شده که اینجوری نیست.

خيلي دوسش دارم اون با بقيه فرق ميكنه خيلي خوبه خيلي آرومه بعضي وقتا از خوب بودنش از آروم بودنش خسته ميشم  دلم ميخواد دعوام كنه كه بعدش يكم واسش ناز كنم خودمو واسش لوس كنم . من خيلي اذيتش ميكنم وقتايي كه نميتونه صحبت كنه بهش زنگ ميزمنم انقدر اصرار ميكنم تا صحبت ميكنه. بهش ميگم من خيلي اذيتت ميكنم؟ ميخنده ميگم آخه خيلي خوبه آدم كسي رو اذيت كنه بعد طرف بهش هيچي نگه بازم ميخنده. الهي بميرم بيچاره يه بار به خاطر من رفت تو حياط تو سرما كه بتونه صحبت كنه وقتي فهميدم انقدر از دست خودم عصباني شدم.

وقتي ميخنده دلم ميلرزه دلم ميخواد هميشه مال من باشه هميشه پيشم باشه.

تقديم به بهترينم

خيلي وقتا به خاطر ناراحتيه من از كاراش از خودش گذشت. وقتي ناراحتم صداش حرفاش خيلي آرومم ميكنه.

دوستت دارم

دوستت دارم

کاش به آرزوم برسم!!!!!!!!!!

نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 0:50 توسط مهلا| |

 

  پشت میز قمار دلهره عجیبی داشتم

                          برگی حکم داشتم و دگر هر چه بود ضعیف بود و پایین

      بازی شروع شد

        همه برگ هایم رفت و سه برگ بیشتر نماند

            حاکم او بود من محکوم

برگی از جنس وفا رو کرد من بالاتر آمدم

                                             بازی در دستان من افتاد

             عشق آمدم با حکم عشوه ناز برید

                                               حکم آمد از جنس چشم سیاهش

    زندگی حکم پایین من بود

                                                  باختم

 

نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 21:51 توسط مهلا| |

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز هرگز

پاسخی سخت و درشت

و مرا غصه این هرگز کشت

 

و چه هرگز هایی که شب و روز مرا یکسان ساخت

نوشته شده در یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 18:30 توسط مهلا| |

 

 

مرا صد بار هم از خود برانی دوستت دارم

به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

چه شد از مهر ورزیدن  چه حاصل از وفا کردن

مرا لایق بدانی یا ندانی باز هم دوستت دارم

من اومدم به دنیا فقط مال تو باشم

خدا کنه عزیزم که لایق تو باشم

خیلی دوست دارم من همیشه در کنارم بمون که بی تو بودن کار من نیست

دوست دارم می دونی

تو خیلی مهربونی

این قصه رو می تونی

از تو چشام  بخونی

تو نور این چشامی

خنده ی رو لبامی

دنیا خیلی قشنگه وقتی که تو باهامی

وحید عزیزم تولد خودت و داداشت  مبارک  

امیدوارم ۱۰۰ سال زنده باشی و سایت روی سر من باشه

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت 20:55 توسط مهلا| |

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان!
اما به قدر فهم تو کوچک میشود!
و به قدر نیاز تو فرود می آید!
و به قدر آرزوی تو گسترده میشود!
و به قدر ایمان تو کار گشا میشود...!
یتیمان را پدر میشود و مادر...
محتاجان برادری را برادر میشود...
عقیمان را طفل میشود!
نا امیدان را امید میشود!
گمگشتگان را راه میشود!
در تاریکی ماندگان را نور میشود...
رزمندگان را شمشیر میشود!
پیران را عصا میشود!
محتاجان به عشق را عشق میشود...!!!
خداوند همه چیز میشود...همه کس را...!
به شرط اعتقاد...
به شرط پاکی دل...
به شرط طهارت روح...
به شرط پرهیز از معامله با ابلیس...!!!
بشوئید قلب هایتان را از احساس ناروا
و مغز هایتان را از هر اندیشه ی خلاف!
و زبان هایتان را از گفتار نا پاک...!
و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار!
و بپرهیزید از ناجوانمردی ها،نا راستی ها،نا مردمی ها....!
چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه
بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند!
در دکان شما کفه ی ترازویتان را میزان می کند!
و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند...
مگر از زندگی چه می خواهید که در خدائی خدا یافت نمیشود؟!؟!؟

<<ملاصدرا>>
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 14:52 توسط مهلا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ