تبليغاتX
آسمان خالی از ستاره
دل من
 

غمی بود بر دلم اینک گشت افزون

غم عشق امد کرد دلم را افسون

دل به عشق ان یار سپردم

دریغا او دل به درد ما نسپرد

همه جان فدای یک غمزه اش کردم

هیهات غمزه ای بهر ما ننمود

دلم بسوخت ز آتش اه بیشمار

همان دل که تو خواندیش مجنون بیمار

همه عمرم برفت در حسرت یک دیدار

بیا ای طبیب بهر مداوای این بیمار

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت1:29توسط مهلا |
زندگی یا مرگ کدام زیباست؟
 

زندگی زیباست نه به زیبایی مرگ

نه به زیبایی مردن

نه به زیبایی برگ درخت در پاییز

نه به زیبایی تاریکی شب

نه به زیبایی تنهایی وقت غروب

زندگی زیباست

نه به زیبایی مرگ امید

نه به زیبایی برگ سفید

نه به زیبایی مرگ

تو چه می دانی مردن چیست؟

تو چه می دانی زندگی از آن کیست؟!!

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت0:56توسط مهلا |
یار ...
سوختم ز آتش هجران تو ای یار بیا

تا نکشته است مرا طعنه اغیار بیا

من همه عمر تو را جستم و نیافتم

تو عنایت کن و یک لحظه به دیدار بیا

من که از کوی طبیبم نگرفتم خبری

تو که دانی چه گذشت به بیمار بیا

جان به تنگ آمده بسی در قفس کهنه به تن

بهر آزادی این مرغ گرفتار بیا


شنیدم سخنی خوش که پیر کنعان گفت

فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت

حدیث قول و قیامت که گفت واعظ شهر

کنایت است که از روزگار هجران گفت

 

+نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت23:55توسط مهلا |
آشنا
در کنارم نشسته بود و دائم نوازشم می کرد و مرا دلداری می داد. من و او در واقع ما در کنار یکدیگر نشسته بودیم زیر درختی سبز. پاییز بود نسیم می وزبد. انگار چیزی از درون قلب مرا می فشرد. بغض در گلویم جمع شده بود، نمی خواستم حالا که او پیش من است گریه کنم. از حرفهای او که با نگاهش به من می زد لبخندهای سردی به او می زدم تا دل شکسته نشود واقعا زیبا بود به طوری که تمام زیباییهای دنیا درون او جمع شده بود نمی دانستم کیست ولی از اینکه احساس مرا درک می کند خوشحال بودم و از طرفی دیگر ناراحت برای غمهایی که در دل داشتم سخت بود واقعا سخت بود. بالاخره بغضم ترکید و چیزی که نمی خواستم اتفاق بیفتد افتاد. دستانم را گرفت، گرمی دستهای او به قدری بود که قلب مرا جوش می داد. کم کم خورشید هم داشت جای خود را به ماه می داد. او هم خسته شده بود درست مثل من. از جایم بلند شدم او هم بلند شد. در کوچه ای که پر بود از برگهای زرد با یکدیگر قدم می زدیم. دلم نمی خواست پایم را روی برگها بگذارم. چون نمی خواستم اتفاقی که برای من افتاد برای آنها هم بیفتد، اصلا حرف نمی زد.حتی یک کلمه. گرمی وجودش روح مرا تسکین می داد و این برای تسکین روح من کافی بود.
بعد از مدتی ایستاد، دستانم را گرفت در چشمانش خیره شدم. او هم به چشمان من نگاه کرد. آرامش عجیبی به من دست داد احساس می کردم هیچ غمی در دل ندارم. از نگاهش فهمیدم که زمان خداحافظی فرا رسیده من از او خواهش کردم(با چشمانم). حرفهای یکدیگر را از نگاه همدیگر می فهمیدیم. دستانم را رها کرد و چند قدمی به جلو رفت، برگشت و به من نگاه کرد و گفت خداحافظ بنده خوب من(با چشمانش).
+نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت13:0توسط مهلا |
خدای من
پيش از اينها فکر مي کردم خدا               خانه اي دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصر ها                        خشتي از الماس و خشتي از طلا
پايه هاي برجش از عاج و بلور                 بر سر تختي نشسته با غرور
ماه برق کوچکي از تاج او                       هر ستاره پولکي بر تاج او
اطلس پيراهن او آسمان                        نقش روي دامن او کهکشان
رعد و برق شب طنين خنده اش              سيل و طوفان نعره توفنده اش
دکمه پيراهن او آفتاب                             برق تير و خنجر او ماهتاب
هيچ کس از جاي او آگاه نيست                هيچ کس را در حضورش راه نيست
پيش از اينها خاطرم دلگير بود                  از خدا در ذهنم اين تصوير بود
آن خدا بي رحم بود و خشمگين              خانه اش در آسمان دور از زمين
بود، اما در ميان ما نبود                          مهربان و ساده و زيبا نبود
در دل او دوستي جايي نداشت                مهرباني هيچ معنايي نداشت
هر چه مي پرسيدم از خود، از خدا            از زمين، از آسمان، از ابرها
زود مي گفتند اين کار خداست                 پرس و جو از کار او کاري خطاست
هر چه مي پرسي جوابش آتش است        آب اگر خوردي عذابش آتش است
تا ببندي چشم کورت مي کند                   تا شوي نزديک دورت مي کند
کج گشودي دست، سنگت مي کند           کج نهادي پاي، لنگت مي کند
تا خطا کردي عذابت مي کند                     در ميان آتش آبت مي کند
با همين قصه دلم مشغول بود                   خوابهايم خواب ديو و غول بود
خواب مي ديدم که غرق آتشم                  در ميان شعله هاي سرکشم
در دهان اژدهايي خشمگين                      بر سرم باران گرز آتشين
محو مي شد نعره هايم بي صدا                در ميان خنده خشم خدا
نيت من در نماز و در دعا                           ترس بود و وحشت از خشم خدا
هر چه مي کردم همه از ترس بود               مثل از بر کردن يک درس بود
مثل تمرين حساب و هندسه                     مثل تنبيه مدير مدرسه
تلخ مثل خنده اي بي حوصله                    سخت مثل حل صدها مسئله
مثل تکليف رياضي سخت بود                    مثل صرف فعل ماضي سخت بود
تا که يک شب دست در دست پدر              راه افتادم به قصد يک سفر
در ميان راه در يک روستا                           خانه اي ديدم خوب و آشنا
زود پرسيدم: پدر اينجا کجاست؟                 گفت: اينجا خانه خوب خداست
گفت: اينجا مي شود يک لحظه ماند            گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند
با وضويي دست و رويي تازه کرد                  با دل خود گفت و گويي تازه کرد
گفتمش: پس آن خداي خشمگين               خانه اش اينجاست، اينجا در زمين
گفت: آري، خانه او بي رياست                    فرشهايش از گليم و بورياست
مهربان و ساده و بي کينه است                  مثل نوري در دل آينه است
عادت او نيست خشم و دشمني                 نام او نور و نشانش روشني
خشم نامي از نشانيهاي اوست                 حالتي از مهربانيهاي اوست
قهر او از آتشي شيرين تر است                  مثل قهر مهربان مادر است
دوستي را دوست معني مي دهد               قهر هم با دوست معني مي دهد
هيچ کس با دشمن خود قهر نيست             قهر او هم نشان دوستي است
تازه فهميدم خدايم اين خداست                  اين خداي مهربان آشناست
دوستي از من به من نزديکتر                      از رگ گردن به من نزديکتر
آن خداي پيش از اين را باد برد                    نام او را هم دلم از ياد برد
آن خدا مثل خيال و خواب بود                     چون حبابي نقش روي آب بود
مي توانم بعد از اين با اين خدا                   دوست باشم دوست پاک و بي ريا
مي توان با اين خدا پرواز کرد                      سفره دل را برايش باز کرد
مي توان درباره گل حرف زد                        صاف و ساده مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت                      با دو قطره صد هزاران راز گفت
مي توان با او صميمي حرف زد                   مثل ياران قديمي حرف زد
مي توان تصنيفي از پرواز خواند                  با الفباي سکوت آواز خواند
مي توان مثل علفها حرف زد                      با زباني بي الفبا حرف زد
مي توان درباره هر چيز گفت                      مي توان با شعري خيال انگيز گفت
مثل اين شعر روان آشنا                            پيش از اينها فکر مي کردم خدا...
+نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت17:31توسط مهلا |
خوش به حال غنچه های نیمه باز
بوي باران بوي سبزه بوي خاک
شاخه هاي شسته باران خورده پاک
آسمان آبي و ابر سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم کبوترهاي مست...
نرم نرمک مي رسد اينک بهار
خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه هاي نيمه باز
خوش به حال دختر ميخک - که مي خندد به ناز-
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب.

اي دل من گرچه - در اين روزگار-
جامه رنگين نمي پوشي به کام
باده رنگين نمي بيني به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت - از آن مي که مي بايد - تهي است
اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصي با نسيم!
اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!
اي دريغ از ما اگر کامي نگيريم از بهار.

گر نکوبي شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش مي شود هفتاد رنگ!

 

<<عیدتون مبارک>>

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت14:10توسط مهلا |
گریه غریبانه عشق

از چشم عشق

اشک می ریزد!

از چشم آسمان، باران

چه گریه غریبانه ای

سرداده است عشق،

چه گریه غریبانه ای!

در این برهوت،

در این دراندشت تنهایی

هیچکس یاور تو نیست.

برای آتشی

که به جانت افتاده است،

نه باران،

نه اشک،

نه همه چشم های عشق

کفایت نمی کند.
+نوشته شده در پنجشنبه نهم اسفند 1386ساعت15:23توسط مهلا |
راز دل

با تو خواهم گفت رازی از عبور

راز هجران پرستو های دور

 

راز یک باغ بدون باغبان

راز یک دشت بدون سایبان

 

باغبان رفت همه گلها فسرد

رونق ایام ما را باد برد

 

راز دل با رخسار تو گویم ای یار

کاش کسی هم از من به تو می گفت

 

+نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت20:32توسط مهلا |
وقتی رفت

وقتی رفت، حاشیه درختامون طلایی بود

ماه، تو آسمون بود و قحطی روشنایی بود

 

وقتی رفت غبار نشست رو رویاهای اطلسی

دیگه هیچ کسی نشد، عاشق چشمان کسی

 

وقتی رفت، دریا دیگه به ماهی ها نگاه نکرد

ماه دیگه در نیومد، ستاره ادعا نکرد

 

وقتی رفت لونه هیچ پرنده ای چراغ نداشت

واسه درددل، دلم، هیچ کسی رو سراغ نداشت

 

وقتی رفت پرنده های کوچه بی لونه شدن

عاقلا، رفتنشو دیدنو دیوونه شدن

 

وقتی رفت، یه قطره اشک از شهر چشماش جاری بود

همونو ازش گرفتن، آخه یادگاری بود

 

+نوشته شده در جمعه دوازدهم بهمن 1386ساعت13:53توسط مهلا |
بیا تا من
يه طرف کوير خواهش يه طرف درياي عشق
يه طرف شوق نوازش يه طرف دستاي عشق

من همه جرأت چيدت تو مثل يه غنچه نجيب
من و گنجي تو سينه با تو يک راز قديمي

منم اون عاشق بودن صبح فردا رو سرودن
تو همون جوني رو لبهام براي واژه ربودن

ته کوچه هاي وحشت من و خاموشي و آوار
تو مثل اميد بخشي واسه لحظه هاي اقرار

نگاهي اي پري دامن کلامي مهربان با من
تنم از بي کسي پژمرد بيا با من بيا تا من

ماسه امتداد لحظه نفسم بهونه مي خواد
تو حريم امن دريا دل من يه خونه مي خواد

جايي که تو آسمونش بغض ابرا وا نمي شه
وقتي احساس زلالت خود بارونه هميشه

من و دريا و شب و اشک تو و راه بي عبورت
تو ضيافت من و دل خاليه نبض عبورت

واسه تو که بهتريني اگه ناگفته ترينم
خط به خط نوشته مي شم اگه باز تو رو ببينم

نگاهي اي پري دامن کلامي مهربان با من
تنم از بي کسي پژمرد بيا تا من بيا تا من

+نوشته شده در سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت16:12توسط مهلا |